محل تبلیغات شما



لپ تاب را روشن میکنم. آهنگی از سیاوش قمیشی پیدا میکنم به همراهی مسعود فردمنش. آهنگ را خیلی دوست دارم. انتخاب میکنم و میشنوم . با تو حکایتی دگر .این دل ما به سر کند ، شب سیاه قصه را زمزمه ای دگر کند. ! امروز حال دلم خنثی است. نه خوشحالم و امیدوار و نه غمگین و ناامید. من ساده ی ساده اینجا نشسته ام.

فردا قرار است جایی بروم و چیزهایی بشنوم. 

شاید خوب است شاید هم نه.

اشتباهم این است که در یاد گرفتن رانندگی مقاومت به خرج میدهم.

من باید رانندگی یاد بگیرم 

من . اینجا نشسته ام. چه میشود؟! نمیدانم! 


هی هی هی .

امروز روز جمعه است روزی که از خواب بیدار شدم به واقع بیدار و روشن و آگاه شدم !

اینهمه سال و ساعت درس خواندم . کتاب خواندم . اینجا آنجا رفتم. تجربه های گوناگون به دست آوردم ! اما هیچ کدام سودی نداشت . سود و فایده از باور من آن است که چیزی موجب شادی بیشتر و خنده بیشتر تو شود !

من از امروز . تصمیم گرفته ام یک تصمیم مهم و بزرگ و پر فایده که آری یک تصمیم پر فایده که آری ! من میخواهم شاد زندگی کنم آهنگهای شاد و رقص دار  و فیلم های طنز و پر خنده را در گوشی موبایل و فلش گرد هم آورم و از هر فرصتی برای رقص و شادی و تکان دادن اعضای بدنم و خنده بهره نمایم 

میخواهم از هر اتفاقی حتی سخت و پر از غم یا ابهام ، دسیسه ای بسازم برای خنده و شوخی ! 

میخواهم به زندگی به صورت یک فیلم طنز نگاه نمایم با بازی رضا عطاران و علی صادقی!

من دیگر . من دیگر روح و روانم را اسیر شد و نشدها و بود و نبودها رفتن و نرفتن های این دنیای کوتاه نخواهم کرد همه چیز را به بی مایگی و شوخی خواهم گرفت و خواهم خندید و خواهم رقصید ! 

از اکنون به بعد زندگانی ام حتی در شرایط دشوار ، به صورت طنز و شوخی سپری خواهد شد همراه با چاشنی رقص ایرانی و خنده از ته دل حتی الکی! آنقدرررر میخندم تا واقعا خنده ام بگیرد !

از امروز . زندگی برایم یک شوخی بزرگ است یک طنز بامزه و جالب! با چاشنی رقص و آواز!


غمگین و بی تاب کنار اتاق نشسته ام.

اضافه وزن پیدا کرده ام نمیدانم اما چند کیلویی به وزنم اضافه شده است و سرم درد میکند.

الان و اکنون سرم درد میکند. در ذهن و روانم بحث و دعوا و کشمکش های زیادی را تصور میکنم!

اگر اوضاع و احوال آنطور که باید در آینده پیش نرود و بخواهم با مشکلات پیچیده دوباره دست و پنجه نرم کنم، چه کنم؟!

من به وضوح و شفافیت و آشکارا نگران و بی تابم. دیگر دلم نمیخواهد با سختی ها و پیچیدگی هایی که در گذشته داشتم ، رو به رو شوم! خب نمیخواهم دیگر.

من ! دلم میخواد جای دیگری از این شهر زندگی کنیم و تمام نگرانی هایم برطرف شوند و اصلا ناپیدا و گنگ شوند و بروند پی کارشان!

دلم میخواهد. این را نمیتوانم بگویم!

سرم درد میکند.

 


به چه امیدواری در این کشور فلک زده ام روزگار بگذرانم؟!

نه صدایم نه اعتراضم نه حرفم شنیده نمیشود یعنی نمیخواهند که بشنوند.

درآمدهای کشورم همه یده و غارت میشوند.

سهم من از این آب و خاک چه هست؟!

من خودم را یک گروگان می بینم . آنها مرا در این کشور فلک زده گروگان گرفته اند و گلویم را میفشارند و نمیتوانم حرفی بزنم !

در میان ی ها و غارت ها و رانت هایشان اختلال و اغتشاش ایجاد کردیم بهشان برخورد ! آرامششان را میان ی هایشان بهم زدیم!!! ما اغتشاش گران و آشوب گرانیم ! آنها به ما میگویند آشوبگر، فتنه گر چون میگوییم کمتر ی کنید یا لااقل حق واقعی سهم واقعی ما از این آب و خاک را بدهید!

 


از تابستان راستش خوشم نمی آید! گرم است و من گرما را دوست ندارم یعنی هوای خنک را به آن ترجیح میدهم، مثلا هوای بهاری یا پاییزی یا اسفند ماهی اما تابستان امسال هم به سرعت برق و باد دارد سپری میشود و حالا به اواخر مرداد ماه رسیده ایم چشم بر هم بگذاریم شهریور ماه خودی نشان میدهد و چه زود پاییز رنگارنگ از راه میرسد. زندگانی من همانند همیشه سوت و کور و آرام سپری میشود گاهی امیدوار و سرزنده ام و گاهی غمگین و دلمرده اما تمام تلاش خود را میکنم که بار سنگین

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دوره گرد خدا،انسان وعشق... آموزگاری ابتدایی